یه خاطره (نمی دونم تلخ یا نمی دونم شیرین )
به مدیر برنامه های ناصر(رضا کریمی)زنگ می زنم .با او هماهنگ می کنم .تا چند روزه دیگه بدیدنت بیایم.قرار
okشد .هفته دیگر تهران باش ساعت 3 بعذاظهر .من از خوشحالیم شب های باقی مانده را را نمی خوابم وفقط به تو فکر می کنم .آن روز فرا می رسد .ومن راهی تهران می شوم .کم کم به به محل قرارمان نزدیک می شوم .دل تو دلم نیست برای دیدنت.می نشینم تا بیایی .صدای گام های کسی را می شنوم .وای ناصر... اووارد شد.جذاب خوشرو خوش برخورد وزیبا.سلام علیرضا گیتاری.شطوری؟از خوشحالیم فقط به آغوشش می پیوندم وصورتم را بر صورتش می گذارم .با لهجه شیرنش وبا شوخی های قشنگش با من صحبت می کند وقند را دلم آب میکند...نمی دانم فقط ببنمش وبه صحبت هایش گوش دهم یا با او صحبت کنم.؟اگر توبودی چه می کردی؟از کم رنگ بودن حضورش در رسانه تا دیر به دیر امدن آلبوم هایش می پرسدم ؟علت های قانع کننده ای داشت که من هم به شخصه مپذیرفتم واین جا به بیان این مشکلات نمی شود پرداخت .پوسترهای کنسرت 83 را به من می دهد و کم کم به خداحافظیمان نزدیک می شود ولی من هنوز سیر نشدم .دوباره همدیگر را در آغوش می کشیم و اشک فراغ از چشم های من جاری میشود. میروم ولی هر چند ثانیه یکبار بر می گردم تا ببینمش .ونمی دانم که آن دیدار آخرین دیدار من با ناصریای ایران است .نمی دانم تا 1سال دیگر ناصر پرواز می کند ودل زیادی هوادار وهواخواه خود را به سوز در میاورد .روحش شاد وروانش گرامی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:30  توسط علیرضا
|
