خدانگهدار ناصریا (الهام عاکف)
مشقهاي شبم نيمه كارست و واژه ها جفت و جور نمي شوند.يك كلمه مي نويسم دو تا خط مي زنم.حالا كه رفته اي دروغ نمي گويم.چقدر با اين واژه ها رو راست نباشم؟
پنجره اي روبروي رفتنت مي گذارم و تماشايت مي كنم.هنوز گيج سطر اول مي نويسم..آن مرد در باران...و با قلمي سرخ رفتنت را به رخ اين سطر هاي دروغگو مي كشم
حالا كه رفته اي تا ته اين جاده هاكه ديگر تو را پس نمي دهند هر جا كه بروم صدايت را همسفر ثانيه هايم مي كنم تا يادآور باران باشد و دريا.حالا كه رفته اي پشت تمام پنجره هاي بسته ي خيالم لبريز غوغاي باران است..حالا شبنم نگاه هاي من است و بي انتهايي جاده هايي كه يك روز مردي با مادياني سپيد باز نيامده روي به آن سوي رفته بود كه درختان حماسي پيداست
حالا كه رفته اي تا ته اين جاده هاكه ديگر تو را پس نمي دهند هر جا كه بروم صدايت را همسفر ثانيه هايم مي كنم تا يادآور باران باشد و دريا.حالا كه رفته اي پشت تمام پنجره هاي بسته ي خيالم لبريز غوغاي باران است..حالا شبنم نگاه هاي من است و بي انتهايي جاده هايي كه يك روز مردي با مادياني سپيد باز نيامده روي به آن سوي رفته بود كه درختان حماسي پيداست
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 23:39  توسط علیرضا
|
